۱۳۹۷ بهمن ۲۵, پنجشنبه

حکومت پهلوی و سکولاریسم تقلبی ! ( ۵ )



اینک به دوره دوم از این حکومت می رسیم: رفتن رضا شاه و آمدن محمدرضا شاه. 

با شرایطی که رضاشاه ایجاد کرده بود، از بین همه ی گروه هایی که سرکوب کرده بود - مذهبی و غیر مذهبی - اولین گروهی که اعلام موجودیت می کند، سازمان فدائیان اسلام است! و دیگری حزب توده!

و هر دو ضد ملیت! : 

اولی جهان اسلامی را می خواست و دیگری جهان کمونیست را !!

اولی می خواست حکومت ایران احکام اسلامی را جاری کند، دومی می خواست حکومت ایران از سیاست جهانی سوسیالیسم - آن موقع قبله گاه سوسیالیسم شوروی استالینی بود - پیروی کند!

چیزی که در هر دو دیدگاه نبود، دموکراسی  است که می تواند مبنایی برای سکولاریسم باشد.

«جمعیت فدائیان اسلام تشکیلات اسلام‌گرای شیعهٔ زیرزمینی در ایران بود که در دههٔ ۱۳۲۰ خورشیدی، به رهبری طلبهٔ جوانی به نام مجتبی نواب صفوی با هدف برقراری حکومت اسلامی تشکیل شد.»



سید مجتبی میرلوحی فرزند سید جواد میرلوحی متولد ۱۳۰۳ در خانی آباد تهران؛ پدرش روحانی بود اما پس از خلع لباس از روحانیت از این کسوت بیرون رفت و وکیل دادگستری شد. او از مخالفین رژیم پهلوی بود ودر سال ۱۳۱۵ به دلیل درگیری با داور وزیر عدلیه رضاخان وسیلی زدن به او سه سال در زندان به سر برد.


کار این سازمان، تهدید و  ترور کسانی بود که معترض به اجرای احکام اسلامی بودند و یا حاضر نبودند به احکام اسلامی گردن بگذارند. جالب این است که از آن موقع تا کنون هیچ آیت الله و مرجعی کارهای این گروه را محکوم نکرده است. رسول جعفریان - تاریخ نگار اسلامی -  تنها کسی است که فقط گفته است:

  • برنامه فدائیان یک برنامه منبری و اجتماعی و سیاسی بدون مبانی است. اهدافی طرح شده، یک نظام رؤیایی اسلامی و ایده آل هم در نظر گرفته شده، راه رسیدن به آن هم طراحی شده و دست به اقدام هم زده شده است. در حالی که بنیادهای فقهی و علمی آن نه در فقه و نه در علم سیاست طراحی نشده است.» 

با این نقد بر فدائیان اسلام، هرگز حاضر نشده است کارهای آنان را محکوم کند!! چرا که این سازمان قوی تر از گذشته در درون جمهوری اسلامی حضور همه جانبه دارد. 

همزمان با قدرت گیری این سازمان، حضور همه جانبه مذهب در حکومت شاه ظاهر می شود. به دو نمونه توجه کنید:


و : 

فدائیان اسلام در این حد هم قانع نبودند و هر کسی را که اندک سخن انتقادی یا مخالفی می گفت مورد هجوم قرار داده و در نهایت اگر نمی توانستند ساکتش کنند مانند کسروی ، ترورش می کردند. اولین ترور کسروی چنین است : 

در ۱۸ آوریل ۱۹۴۵ (۲۹ فروردین ۱۳۲۴) او و دستیارش خورشیدی به کسروی در میدان حشمت الدولهٔ تهران حمله کردند. ضاربان از چاقو و اسلحه‌ای استفاده کرده بودند که با اعانه آیت‌الله حاج شیخ محمد حسن طالقانی، امام مسجد سیف الدولهٔ تهران خریداری شده بود. کسروی به شدت زخمی شد و به بیمارستان منتقل شد. ضاربان او برای مدت کوتاهی بازداشت شدند و با وثیقه‌ای که تاجران ثروتمند بازار تأمین کرده بودند، آزاد شدند.


بعضی از علمای تبریزی فراتر رفته، خواستار محاکمه و اعدام کسروی به اتهام سوزانیدن قرآن مقدس و کفر گویی شدند.

چند هفته بعد از اقدام نافرجام ترور کسروی، سید روح‌الله خمینی از مسلمانان جوان خواست نسبت به «این بی سواد تبریزی» -اشاره به زادگاه کسروی - واکنش نشان دهند. در این نامه سید روح‌الله خمینی، سید احمد کسروی را «یک نفر تبریزی بی‌سروپا» خطاب کرد[۹] و از روحانیونی بود که «مسلمانان با غیرت» را به کشتن «این مرتد جاهل مفسدالارض» فراخواند.

سید محمدصادق روحانی، از مراجع تقلید، می‌گوید وی فتوای قتل کسروی را به درخواست نواب صفوی از سید ابوالقاسم خوئی گرفته و خویی نیز همین فتوا را از سید حسین طباطبایی قمی گرفته‌است. به گمان وی، خوئی بخشی از پول سفر نواب و تهیهٔ اسلحه برای او را نیز پرداخته‌است.

نواب صفوی به محض آزاد شدن از زندان، اعلامیه‌ای با عنوان «خون و انتقام» توزیع کرد و تشکیل گروه فدائیان اسلام را اعلام کرد. گروه بنیادگرایانه شیعی که از ابتدا با طلبه‌های جوان و مسلمانان متعصب شکل گرفت. 

خیلی زود، با تشویق نخست‌وزیر محسن صدر (صدر الاشرف) - که مجتهدی در لباس مردم عادی بود - وزیر آموزش شکایت جدیدی علیه کسروی درخواست کرد، با این ادعا که کتابش علیه شریعت بوده…است. 

هم‌زمان با پیگیری‌های قضایی علیه کسروی، حملات لفظی روحانیون و طرفدارانشان به، به گفتهٔ آنان، کفرگویی‌های کسروی شدت گرفت. در یک واقعه، چهارصد روحانی و طلبه در مسجدی در اطراف خانی آباد در ۲۲ دسامبر ۱۹۴۵ جمع شدند و خواستار قتل کسروی و غارت خانه‌اش شدند که فقط توسط آیت‌الله محمد بهبهانی - مجتهد برجسته در تهران - منصرف شدند.

همانجا. 

می بینیم وضعیت حکومت به گونه ای بوده که رهبران اسلامی آشکارا فتوای قتل صادر می کردند و هیچ ترسی هم از کسی نداشتند.

اکنون داستان ترور کسروی را از زبان فدائیان اسلام کنونی می توانید بشنوید :


یک روز پس از قتل کسروی، بیانیه ای توسط قاتلین او در شهر پخش گردید که در قسمتی از آن آمده است:

روز بیستم اسفند ساعت 11، کسروی بی وطن، کسروی وکیل مردود و قاضی جنایتکاری که پرونده جنایت آن در دادگستری موجود است و نویسندۀ روزنامۀ توقیف شده پرچم و متخصص زبان تراشی و استاد ناسزاگویی و فحاشی و مؤلف کتاب‌های ننگین و گمراه کننده و دشنام دهندۀ پیغمبر اسلام و پیشوایان دین و مردان علم و فرهنگ و سوزانندۀ قرآن مجید و کتاب‌های مفاخر علم و ادب و مدعی پیغمبری و سازنده دین جدید و بالاخره دشمن ایران و ایرانیان، از طرف چهارصد میلیون مسلمانان روز زمین آشکارا کشته شد. آیا چنین روزی عید بزرگ نخواهد بود؟

ویکی پدیا- همانجا.

می بینیم گروهی که می خواهد احکام اسلامی را اجرا کند و این احکام از بنیاد عربی اند و نه ایرانی، کسروی را بی وطن می خواند!!

چگونه می شود حکومتی را که در آن مذهبیون چنین « کو نفس کش » می طلبند، سکولار خواند؟ 

بقیه دارد!





۱۳۹۷ بهمن ۱۷, چهارشنبه

شخصیت گرایی یا پیگیری ایده؟



به نظر شما اعتماد به یک شخصیت می تواند روش خوبی برای آینده باشد یا پیگیری  یک ایده؟ 

شخصیت گرایی :  

نمونه ۱ : مردم ایران به شخصیت های روحانی اعتماد داشتند و بیشتر مردم در زندگیشان مقلد آنها بودند. مشهورترین روحانی آقای خمینی بود که مردم به او اعتماد کردند و دنبالش رفتند. امروز نتیجه آن اعتماد و تقلید از احکام و دستورات ایشان نیست؟ 

نمونه ۲- اگر دربار شاهنشاهی آنقدر از خمینی وحشت نداشت و اجازه می داد نوشته هایش - مانند کتاب ولایت فقیه اش -  چاپ شود و در دسترس عموم مردم باشد، آیا مردم باز هم چشم بسته از روحانیت و گل سرسبدش که وی باشد پیروی می کردند؟ 

نمونه ۳  - اگر مردم کتاب ولایت فقیه ایشان را خوانده بودند و می دانستند ایشان حکومت فقیه را بر  مردم مانند سرپرستی کودکان و دیوانگان می داند، آیا باز هم از ایشان تقلید می کردند و رهبری ایشان را می پذیرفتند؟ 

نمونه ۴ - اگر دربار شاهنشاهی آنقدر از آزادی بیان وحشت نداشت و اجازه می داد همه نوع افکار آزادانه مطرح و نقد شوند، از جمله نظرات آقای خمینی در کتاب ولایت فقیه اش ، آیا مردم و حتا قشر تحصیل کرده دانشگاهی - بی آنکه از نظرات آقای خمینی آگاه باشند - فریفته شعار « شاه باید برود » می شدند؟ 

نمونه ۵ - اکنون که گروه های مختلفی در مخالفت با حاکمیت جمهوری اسلامی شکل گرفته و بیشتر هم در خارج از کشورند، و گروهی از مردم به آنها به شکل امام زمان نگاه می کنند. یکی از آنها آقای رضا پهلوی است که عده ای از مردم بی آن که بدانند وی دنبال چیست و آنچه را که می گوید با واقعیت زندگی اش بسنجند، چشم به وی دوخته اند بی آن که به عاقبت آن بیاندیشند. رفتار و گفتار ایشان در بخش دوم همین نوشته بررسی می شود تا معلوم شود این شخصیت گرایی چه عواقب دیگری در آینده خواهد داشت.

اینها نمونه هایی از شخصیت گرایی است - تقلید از یک شخصیت ، و چه ترس از یک شخصیت -  دو نتیجه را در پی داشته است : 

الف - مردم به اعتماد روحانیت، دنباله رو آنها شدند و کورکورانه فرمان های آنها را اجرا کردند. 
ب - ترس حکومت از یک شخصیت باعث شد که مردم با افکار آقای خمینی در کتاب ولایت فقیه اش و رساله اش آشنا نشوند. زیرا نه کتابش آزاد بود و نه نقد بر نظراتش. 

ایده گرایی : 

نمونه ۱

 - مبارزه با حجاب اجباری - 

اگرچه گروهی از زنان تحصیل کرده از روز اول به این قانون معترض بوده و به خیابان آمدند، 
اگر چه روش زندگی تک تک خانم ها در زندگی روز مره این قانون را به چالش کشید و کم کم توان آن را به ضعف کشاند اما : 

یک نفر پیدا شد که این روش زندگی را از درون خانه ها به سطح جامعه بیاورد به صورت های مختلف : « آزادی ها یواشکی » بعد  « چهارشنبه های سفید » و در ادامه بی آن که وی نقش مستقیمی داشته باشد « دختران انقلاب » در سطح جامعه با همه ی مشکلاتی که برایشان پیش آمد، ظاهر شدند. 

در این میان عده ای شروع کردند که چون طراح این روش مبارزه به امریکا رفته - و حالا که با وزیر امور خارجه امریکا دیدار داشته بد از بدتر - امریکایی است و نباید از او پیروی کرد.

اینان توجه نکردند که ایده روش مبارزه با قانون حجاب اجباری، به معنای مبارزه بر علیه حاکمیت جمهوری اسلامی نبوده و فقط مبارزه با یک قانون غلط بوده است. 

اینان توجه نکردند که این یک ایده است. اینان عوض همراهی و فکر برای روش های مبارزه با قانون حجاب اجباری ، شروع کردند به کوبیدن کسی که این ایده را از درون خانواده به سطح جامعه آورد و کلی فشار روانی برای حاکمان جمهوری اسلامی فراهم کرد که هیچ، موجی از همراهی با چنین ایده ای را هم بوجود آورد.

ممکن است طراح این روش مبارزه با حجاب اجباری، ضعف های بسیاری داشته باشد، اما شخص وی می باید با مدارک مسلم جدا از ایده ای که برای مبارزه با حجاب اجباری داد است ، مورد نقد و بررسی قرار می گرفت که نگرفت. 

نمونه ۲ - 

دموکراسی خواهی: 

امروزه هر منتقد و مخالفی دم از دموکراسی می زند! خب، اصل داستان امری مردمی است اما آیا مدعیان آن در چه وضعی هستند؟ 

اولین حرف دموکراسی این است : همه ی افراد جامعه باید از حقوق برابر برخوردار باشند! 
یکی از کسانی که این ایده را مطرح می کند آقای رضا پهلوی است. در بخش شخصیت گرایی  به امید گروهی از مردم به ایشان بعنوان امام زمان اشاره شد. اما اینجا می خواهیم رابطه ایشان را با  حرف اول دموکراسی بررسی کنیم و ببینیم چقدر ادعای ایشان با زندگی و هدف هایشان می خواند.

الف - هیچکس با عنوان متولد نمی شود که ایشان شاهزاده باشد. 

اگر این گونه باشد یکی مانند من هم باید کارمندزاده باشد، یا گدازاده، یا تاجرزاده، آخوندزاده، راننده زاده، کشاورز زاده، کارگر زاده، غلام زاده، نوکر زاده، گروهبان زاده، تیمسار زاده  ….. می توانید به تعداد شغل های جامعه به هر کس یکه « زاده » بیفزایید. 

آیا ایشان معتقد به چنین چیزی هستند؟ در این صورت اصل اول دموکراسی که « همه ی افراد از حقوق برابر برخوردارند » خدشه دار می شود! اگر هم به چنین چیزی - که بتازگی ژن برتر نام گرفته - معتقد نیست:
چرا دست از « شاهزادگی » بر نمی دارد و نمی گوید که من از این پس شاهزاده نیستم، شاهزاده نخوانیدم  تا از این پس با همه ایرانیان حس برابری داشته باشم . از این پس یک شهروندی ایرانی هستم که خواهان برقراری دموکراسی ام!

ب - اصل اول دموکراسی که برابری حقوقی همه ی افراد شرط لازم آن است، می گوید که همه شهروندان باید کارنامه روشنی داشته باشند تا معلوم شود از اصل برابری پیروی کرده باشند. 
ایشان مسئول کارهای پدرشان نیستند اما : 

ایشان به عنوان وارث شصت میلیون دلاری که چهل سال پیش پدرشان برای روز مبادا در بانک های خارجی ذخیره کرده بوده، چه کردند؟ اینجا: 


این پول ثروت شخصی ایشان نبوده. زیرا رضا خان یک افسر قزاقی بوده که حقوق می گرفته ، نه مالک بوده و نه تاجر. این پول حاصل حکمرانی استبدادی بوده که یکی از کارهای چنین حکومتی غارت ثروت کشور است - همین گونه که در جمهوری اسلامی شاهد آنیم - 

حتا نام خانوادگی ایشان هم نامی است غارت شده. هنگامی که می خواستند نام خانوادگی را در شناسنامه بکار ببرند، رضا شاه نام خانوادگی پهلوی را انتخاب کرد، اما دیدند پیش از وی شخصی بنام محمود پهلوی ثبت نام شده است. رضا شاه دستور داد نام پهلوی او را حذف و بنام خودش ثبت کنند. 

جناب محمود پهلوی هم به عنوان اعتراض نام خانوادگی انتخاب نکرد و امروز بنام محمودمحمود شناخته می شود. ایشان  محقق تاریخ بوده و کتاب مشهور «‌ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم» نتیجه کار ایشان است. اینجا: 

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF

بنابراین وی به عنوان وارث این شصت میلیون غارت شده و - حالا به نام خانوادگی غارت کرده اش کاری نداریم - چه کارنامه ای می تواند نشان دهد جز مصرف پول یک ملت برای زندگی شخصی اش؟ کسی هرگز صورت حساب های هزینه های این پول را دیده است؟ 

این اولین خواسته از ایشان است و گرنه گزارشی بدهند که از سن ۲۰ سالگی تا پیش از اعتراضات مردم به جمهوری اسلامی چه کاری برای ایرانیان رانده شده از ایران و سرگردان در کشورهای مختلف انجام داده است.

 نه تنها ایشان ، بلکه هر مبلغ  دموکراسی - چه سازمانی چه فردی - باید کارنامه روشنی از درآمدها و هزینه هایش داشته باشد. و اگر در خارج کشور است چه خدمات به ایرانیان دربدر شده کرده اند،

این نوشتار به قول و قرارهای وی و دیگر مدعیان دموکراسی  کاری ندارد، به قول سعدی : 

سعدیا گر چه سخندان و مصالح گویی -  به عمل کار برآید به سخندانی نیست.

این فیلم کوتاه  تفاوت تبلیغ یک ایده با واقعیت آن را به ما نشان می دهد:


بنابراین نباید به شخصیت ها توجه کرد و فقط ایده ها مهم اند. حرکت بسوی یک اندیشه درست بهتر است از پیروی شخص! شخص بر حسب منافعش و مصالح شخصی، گروهی، سازمانی، صنفی و حزبی ، تغییر جهت می دهد همانطور که خمینی داد اما ایده هایی که جوابگوی نیازهای جامعه اند، ما را از همراهی در لغزش های  مبلغان آن ایده باز می دارد!

باید بدانیم چه می خواهیم و در پی آن باشیم، و سرنوشت زندگیمان - کشور را  - به دست اعتماد کورکورانه  و تقلید نسپاریم! 




۱۳۹۷ بهمن ۱۰, چهارشنبه

آشنایی با تاریخ ایران ( ۵۴ )‌




پایه گذاری  سازمان یونسکو!

این متن می باید در تلگرام منتشر میشد اما به علت طولانی بودن در وبلاگ منتشر شده است.

یکی مرد دانش به از صد هزار!


گزارش یک زندگی ، دکتر علی اکبر سیاسی » جلد اول ، چاپ دوم که توسط نشر اختران چاپ گردیده ،ازبخش هفتم آن که دربارۀ مشارکت در تدوین و تصویب منشور سازمان ملل متحد تحریر نموده از صفحات 148 تا 151 که مربوط به چگونگی بوجود آمدن یونسکو می باشد.

سازمان فرهنگی یونسکو پس از جنگ جهانی دوم بوجود آمد که کارش آشنایی کشورهای مختلف با فرهنگ های یکدیگر بود. پیشنهاد کننده این سازمان آقای دکتر سیاسی یکی از اعضای هیات اعزامی ایران به کنفرانس صلح سانفرانسیسکو بود. 

« 
هیأت نمایندگی که دولت ایران به این کنفرانس می فرستاد مرکب بود از این آقایان : عدل ( منصورالسلطنه ) ، نصرالله انتظام ، دکتر یحیی عبده ، دکتر قاسم غنی ، فضل الله نبیل ، گودرزی ، احمد اردشیر ، علی اکبر دفتری ، حسین نواب ، دکتر قاسم زاده ، دکتر صورتگر ، کاظمی ( مهذب الدوله ) دکتر رضازاده شفق ، الهیار صالح ، دکتر اعتبار و دکتر علی اکبر سیاسی . عدل ( منصورالسلنه) ریاست هیأت را عهده دار بود........

برای هیأت نمایندگی ایران در میهمانخانه ی سانفرانسیس جا گرفته بودند و دو روز بعد از ورود ما کار کنفرانس آغاز شد. بعد از جلسه تشریفاتی و نطق هائی که از طرف بعضی از رؤسای نمایندگی ها ایراد شد، برنامه کار کنفرانس تعیین و برای بررسی موضوع های مختلف کمیته هائی در نظر گرفته شدند و مقرر گردید هر کمیته رئیس و مخبر خود را خود بر گزیند. 

من در یکی از این کمیته ها پیشنهاد کردم از مجمع عمومی بخواهیم کمیسیونی را تشکیل دهد که وظیفه اش ایجاد حسن تفاهم بین ملت ها باشد. نماینده چین و دکتر ولز رئیس دانشگاه ایندیانا و مشاور هیأت نمایندگی آمریکا که در این کمیته شرکت داشتند پیشنهاد مرا تأئید کردند و کمیته به اتفاق آراء آن را تصویب نمود……..

نتیجه ی کار و مصوبات کمیته ها بتدریج در مجمع عمومی توسط مخبرین خوانده می شد و پس از بحث و گفتگو و احیانا" اصلاح و تغییر به تصویب می رسید. من نظراتی را که در کمیته ها اظهار می داشتم به اطلاع آقای عدل رئیس هیأت نمایندگی می رساندم. روزی به او گفتم : « مقتضی است جنابعالی در یکی از جلسات عمومی نطقی ایراد کنید.» گفت : « البته بد نیست که ما هم اظهار وجودی کرده باشیم.» 

همان روز چند ساعت بعد به سراغ من آمد و گفت : « ممکن است خواهش کنم این وظیفه را به نمایندگی از طرف هیأت ، شما انجام دهید؟» گفتم : « اطاعت می کنم » 

فردای آنروز در جلسه ی عمومی از رئیس جلسه اجازه ی صحبت خواستم و نوبتم که رسید پشت میز سخنرانی رفتم و در باره چند موضوع اساسی و بطور کلی درباره ی سازمانی که در شرف تأسیس بود، نظر هیأت نمایندگی ایران را بیان داشتم و بخصوص درباره ی لزوم تأسیس شورا یا کمیسیونی که وظیفه اش از راه فرهنگ ایجاد حسن تفاهم میان ملل مختلف جهان باشد – یعنی درباره ی تصویب پیشنهادی که در یکی از کمیته ها کرده بودم - به تفصیل سخن گفتم و تأکید کردم .

پس از این که گزارش همه ی کمیته ها به تصویب مجمع عمومی رسید لازم بود کمیته ای تشکیل شود تا مصوبات مجمع عمومی را مرتب و منظم و انشاء کند و بصورت اساسنامه ی سازمان ملل متحد در آورد و برای تصویب به جلسه ی عمومی عرضه بدارد. برای انتخاب بیست عضو این کمیته ، اعضای کنفرانس به تبادل نظر پرداختند و این افتخار برای من و هیأت نمایندگی ایران حاصل شد که به عضویت آن کمیته ی بسیار مهم که نامش « کمیته ی انشاء » 
(Drafting Committee)
بود انتخاب شدم. 

این کمیته در جلسات متعدد خود که هر کدام ساعت ها به طول می انجامید وظیفه ی خود را انجام داد . من در این کمیته ساکت نبودم و از اظهار نظر خودداری نمی کردم و به ویژه مراقب بودم کمیسیون ایجاد حسن تفاهم – که پیشنهاد کرده بودم – در طرح اساسنامه از قلم نیفتد.

این اساسنامه در مجمع عمومی کنفرانس تقریبا" بدون اصلاح یا تغییر عینا" به تصویب رسید و عموم اعضای کنفرانس آن را امضا کردند. 

من بسیار خوشوقت بودم ، نه تنها برای اینکه پای این اساسنامه را که از آن پس « منشور ملل متحد» خوانده شد امضا کرده بودم ، بلکه خیلی بیشتر ، برای آنکه بدون حفظ جناح ، در پایه گذاری کمیسیون تربیتی ، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد ، یونسکو 

( UNESCO) United Nations Educational,Social and Cultural Organisation

نقشی اساسی و مؤثر داشته بودم .»


برای آشنایی با این انسان دانشمند، خوش فکر، پرتلاش و دموکرات اینجا را بخوانید :



قبلی : 


۱۳۹۷ بهمن ۲, سه‌شنبه

حکومت پهلوی و سکولاریسم تقلبی ( ۴ )‌



رضا شاه و اقدامات مذهبی اش!

یک حکومت سکولار کاری به مذاهب ندارد. آیا حکومت پهلوی چنین بود؟ 

پس از مشروطه روحانیون دو دسته شدند. گروه اول مانند میرزای نایینی  - اینجا - 


و آخوند خراسانی معتقد بودند که دین نباید در قدرت اجرایی سیاسی باشد. گروه دوم روحانیونی بودند که خواهان سهیم شدن در قدرت بودند مانند مدرس - اینجا - 


و آیت الله کاشانی اینجا : 


با انتقال سلطنت و پس از این که رضاشاه جای پایش را محکم کرد علاوه بر کارهای مهمی مانند:

ارتش متمرکز، دادگستری متمرکز، آموزش و پروزش، دانشگاه، کنترل اوقاف و بی حجابی اجباری، به محدوده مذهب هم وارد شد و کوشید آن را در اختیار بگیرد. خلاصه کوتاهی از اقداماتش چنین اند:

مدارس بهایی که تنها در تهران بیش از ۱۵۰۰ دانش آموز داشت در سال ۱۳۱۳ به بهانه برگزاری مراسمی به مناسبت سالگرد کشته‌شدن باب تعطیل شد. 

در سال ۱۳۱۰ ساموئل حییم نماینده یهودیان در مجلس که در سال ۱۳۰۵ بابت هموندی در کودتای نافرجام سرهنگ پولادین به زندان محکوم شده بود، ناگهان اعدام شد.

[۳] شاهرخ ارباب کیخسرو نماینده زرتشتیان که از سال ۱۳۰۰ طرفدار سرسخت رضاشاه بود به دلیل اینکه پسرش در آلمان بر خلاف خواست پدر به طرفداری از نازی‌ها سخنرانی کرده بود به ضرب گلوله پلیس کشته شد.

 در مورد مدارس ارامنه نخست کلاس‌های تدریس زبان‌های اروپایی تعطیل شد و سپس در سال ۱۳۱۷ اجازه‌نامه فعالیت این‌گونه مدارس باطل شد. 

در همان سال روزنامه نیمه رسمی اطّلاعات با چاپ مقالاتی دربارهٔ «جنایات خطرناک» که همگی با نام‌های ارمنی و آسوری بود، مبارزه شدیدی علیه اقلیت مسیحی به راه انداخت.

در عوض : 

دولت رضاشاه، اعمال نفوذ برنهاد مذهب را نیز در دستور کار قرار داد. حوزه‌های علمیه در قم، اصفهان، و البته نجف خودمختار باقی ماندند، 

اما دانشکده الهیات دانشگاه تهران و مسجد سپهسالار (که توسط امام جمعه منتخب دولت اداره می‌شد) داوطلبان را امتحان می‌کردند تا معلوم کنند کدام یک صلاحیت آموزش دینی به مردم و در نتیجه درآمدن به کسوت روحانیت را دارند. 

به عبارت دیگر، برای نخستین بار دولت نحوه درآمدن به جرگه علما را تعیین می‌کرد. البته، روحانیونی که برای کار در بخش خدمات دولتی انتخاب می‌شدند، باید لباس روحانیت را کنار می‌گذاشتند و از پوشش غربی و کلاه استفاده می‌کردند. شگفت اینکه این اصلاحات به روحانیون نیز هویت متمایزی بخشیده بود. 

همچنین وزارت آموزش، آموزش مذهبی را در مدارس دولتی اجبار کرده و با کنترل محتوای این دروس، جلو هر عقیده‌ای را که بویی از شک آوری نسبت به مذهب داشت می‌گرفت. 

وی زندگی سیاسی اش را با رهبری قزاق‌ها در آیین‌های ماه محرم آغاز کرده بود و برای فرزندانش، نام‌های شیعی انتخاب کرده بود. محمدرضا، غلامرضا، علیرضا، احمدرضا، عبدالرضا و حمیدرضا. 

واعظان سرشناس را برای ارائه برنامه‌های مذهبی به رادیوی سراسری دعوت کرد. وی همچنین شریعت سنگلجی، واعظ پر آوازه مسجد سپهسالار را ترغیب کرد تا آشکارا نیاز مبرم شیعه به نوعی «رفرماسیون» را اعلام کند. سنگلجی اغلب در منبرهای خود بر این نکته تأکید می‌کرد که اسلام در تضاد با تجدد - به ویژه علوم، پزشکی، سینما، رادیو و سرگرمی رو به رشد یعنی فوتبال- نیست.


می بینیم در عمل : 

کار رضا شاه سرکوب مذاهب دیگر بود به نفع مذهب اثنی عشری و نه حتا دین اسلام. در واقع  رضاشاه  حاکم کردن دولت بر تبلیغ و ترویج اسلام بود تا تضعیف مذهب. 

نمود کارهای رضا شاه درسرکوب ادیان دیگر و تبلیغ اسلام در حوزه علمیه قم دیده می شود. موسس حوزه قم آقای حائری است . ایشان همزمان با قدرت گیری سردار سپه به ایران می آید و حوزه قم را راه می اندازد و ایشان از کسانی است که رضا شاه به حضورش می رسد تا از جریان جمهوری اش عذر خواهی کند اینجا: 


بنا به تایید تاریخ حوزه قم : 

بدین گونه آیت الله حائری در ۱۳۴۰ (۱۳۰۰ش) در قم مستقر شد و حوزه علمیه جدید قم را بنا نهاد. حائری در مدت اقامت حدود پانزده ساله خود در قم، با مدیریت قوی خود حوزه علمی نیرومندی را به وجود آورد، به طوری که شمار طلاب حوزه قم پیش از سخت گیری‌های پهلوی اول در ۱۳۱۳ش به هفتصد تن و بنابر نقلی دیگر به نهصد تن رسیده بود.


http://fa.wikishia.net/view/%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87_%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C%D9%87_%D9%82%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1

شاید فکر کنید پس دلیل مخالفت روحانیون با رضا شاه چه بود؟ 

خارج شده دادگستری و اوقاف از دست روحانیت. این دو منبع درآمد اصلی روحانیت بودند، اما روحانیت زرنگ تر از آن بود که مخالفت با رضا شاه را به این علت اعلام کند. آنها از جریان بی حجابی اجباری بهترن بهانه برای تبلیغ علیه رضا شاه بدست آوردند در صورتی که در همان زمان مدارس ابتدایی دخترانه و پسرانه یکی بود اما آنها هیچگونه اعتراضی به این جریان نداشتند چون بچه های زیر سن بلوع نمی توانست بهانه خوبی برای کوبیدن رضا شاه باشند.  

مدارس دخترانه و پسرانه در سال ۱۳۲۲ از هم جدا شدند اینجا: 


شاید هم فکر کنید پس کشتن مدرس توسط رضاشاه چه بود؟ رضا شاه مدرس را به این علت کشت که در موقع به سلطنت رسیدنش کلی گردنش را پیش مدرس کج کرد. اینجا : 


و تازه کشتن مدرس هم بنا به فتوای علمایی بود که رضاشاه توانسته حمایت کامل آنها را بدست آورد اینجا: 


در این نوشته به سرکوب اندیشه های غیر دینی مانند سرکوب سوسیالیست ها توجه نشده است. 

آنچه آمد بسیار فهرست وار کارهای رضاشاه در مورد مذهب شیعه است که با سرکوب دیگر ادیان و مذاهب راه را برای مذهب شیعه باز گذاشت.  اگر چه بظاهر روحانیت را از مراکزی مانند دادگستری و اوقاف راند، اما همزمان اجباری شدن دروس مذهبی و بکار گماردن روحانیون یا وابستگانش در اوقاف که سر به اطاعت حکومت داشتند، عملا راه گسترش روحانیون را در زیر بنای جامعه برای رشد مذهبی گری باز کرد.                             

دلیل این رشد، جوابی به کارهای رضا شاه نبود، بلکه محصول جامعه ارباب و رعیتی ایران بود. این رشد در زمان محمدرضا شاه بیشتر نمایان است که به آن می رسیم.



۱۳۹۷ دی ۲۰, پنجشنبه

حکومت پهلوی و سکولاریسم تقلبی ( ۳ )‌



یک حکومت سکولار : 

۱ - نیازی به تایید رهبران مذهبی ندارد. اما حکومت پهلوی به این تایید نیاز داشت. اینجا: 



 ۲- نیازی به قسم خوردن و تعهد به یک آئین، کیش، مذهب و ایده ئولژی مشخص  ندارد. آیا حکومت پهلوی چنین بود؟ 

پیشتر در نوشتار « دستاورد قانون اساسی مشروطیت و متمم آن »  نشان داده شد که دموکراسی  مشروطیت به دو عامل بنیادی استبداد وابسته شده بود : 

الف - اختیار مطلق شاه در توشیح قوانین. 

هیچ اصلی از قانون اساسی شاه را ملزم به توشیح قوانین مجلس نمی کند. بلکه در عمل  این مجلس است که باید قوانینی بگذراند که مورد رضایت شاه باشد تا شاه آن را توشیح کند. اگر قانونی را شاه توشیح نمی  کرد قابلیت اجرا نداشت.

ب - مطابقت تمام قوانین بر اساس احکام شریعت اسلامی و مذهب شیعه اثنی عشری. که این بخش در متمم قانون اساسی تمام قوانین را به احکام شریعت وابسته می کند. 



از داستان کارهای سردار سپه برای جلب رضایت و حمایت روحانیت که بگذریم، می رسیم به داستان انتقال سلطنت از قاجاریه به پهلوی در مجلس موسسانی که به این ترتیب تشکیل شد:


با اعلام رسمی سلطنت پهلوی، در ۲۱ آذر ۱۳۰۴، رضا شاه در ۲۴ آذر با تشریفات خاصی به مجلس رفت و پس از نطق کوتاهی … در مقابل قرآن مجید زانو زد و قرآن را برداشت و بوسید و در سکوت مطلق نمایندگان ، متن اصل ۳۹ قانون اساسی را به عنوان سوگند پادشاهی به شرح زیر قرائت کرد:

  • من خداوند قادر متعال را گواه گرفته، به کلام الله مجید و به آنچه نزد خدا محترم است قسم یاد می کنم که تمام هم خود را مصروف حفظ استقلال ایران نموده ، حدود مملکت و حقوق ملت را محفوظ و محروس بدارم. قانون اساسی مشروطیت ایران را نگهبان و بر طبق آن و قوانین مقرر سلطنت نمایم و در ترویج مذهب جعفری اثنی عشری سعی  و کوشش نمایم و در تمام اعمال و افعال خداوند عز شانه را حاضر و ناظر دانسته، منظوری جز سعادت و عظمت دولت و ملت ایران نداشته باشم و از خداوند متعال در خدمت به ترقی ایران توفیق می طلبم و از ارواح طیبه اولیاء اسلام استمداد می کنم. » 

رضا شاه از تولد تا سلطنت - دکتر رضا نیازمند- ص ۷۶۱ . انتشارات حکایت قلم نوین ۱۳۸۵

چگونه می شود حاکمیتی که : 

الف بر پایه قانون اساسی مشروطیت - که شرحش پیشتر رفت - 

ب -  و در ترویج مذهب معینی - اینجا مذهب شیعه اثنی عشری - خود را متعهد می داند - باز هم بر اساس متمم قانون اساسی مشروطیت -

شکل گرفته است، آن را حکومت سکولار نامید؟ 

می بینیم که حاکمیت پهلوی قانونا حتا بر اساس قسم نامه و نیز قانون اساسی مشروطیت و متمم آن نمی توانسته یک حکومت سکولار باشد. یعنی : 

حکومتی که به مذهب ، دین ، و ایده ئولژی معینی پایبند نبوده بلکه بر اساس نیازهای اجتماعی و زمانه برنامه ریزی و تصمیم گیری کند.

حکومت پهلوی نه تنها خود را ملزم به رعایت مذهب شیعه اثنی عشری می داند، بلکه خود را ملزم به ترویج آن هم می داند!!

آیا چنین حکومتی،  قانونا می توانست سکولار باشد؟ 

برای این که یک حکومت قانونا سکولار باشد، باید بر اساس یک قانون اساسی سکولار باشد. قانون اساسی ای که به هیچ مذهب، ایده ئولژی و گروهی وابسته نشده باشد. 

در نوشتار آینده می بینیم که اگر چه حکومت پهلوی کوشش کرد خودش را از زیر بار روحانیت بیرون بکشد، اما در عمل به رشد و گسترش ایده ئولژی اسلامی از نوع شیعه اش کمک شایانی کرده است. به همین دلیل از درون چنین حکومتی، انقلاب اسلامی سر بر می کشد. 



۱۳۹۷ دی ۱۱, سه‌شنبه

حکومت پهلوی و سکولاریسم تقلبی! ( ۲ )



یک حکومت سکولار: 

۱ - نه به دین مردم کار دارد،

 ۲ - نه نیازی به تایید توسط رهبران مذهبی دارد مگر این که رهبران مذهبی - برای این که از مردم عقب نمانند -  بر غیر دینی بودن حکومت مهر تایید بزنند. مانند آنچه در اروپا پیش آمده است.

۳ - نه نیازی به توسل به مظاهر مذهبی دارد. 

۴ - نه بطور مستقیم یا غیر مستقیم بعضی اندیشه ها را سرکوب و بعضی را تقویت می کند.

آیا حکومت پهلوی چنین بود؟ 

سردار سپه، فرماندهی کل قوا را توسط تایید مدرس بدست اورد اینجا:


در شماره ( ۱ ) این نوشتار هم برای فرار از داستان جمهوری هم به دامن آیت الله ها پناه برد و اعلام انصراف کرد و آنها هم تاییدش کردند. علاوه بر این ها دو داستان دیگر هم فراهم کرد. که اولینش را به یادداشت تلگرامی ارجاع می دهم.

سردار سپه همچون شارع اسلام :


بجز این اعلامیه محکم و قوی که سردار سپه را فردی کاملن مذهبی موجه در انظار عمومی معرفی کرده، میرزا حسین نائینی یکی از همین دو نفری که اعلامیه بالا را امضا کردند و مرجع تقلید بود، تمثالی از علی بن ابیطالب به همراه یک نامه برای سردار سپه می فرستد. این هم متن نامه: 

« بسم الله الرحمن الرحیم :

در این موقع که بحمدالله سبحانه  و تعالی بعتبه حضرت شاه ولایت صلی الله علیه و آل الطاهرین مشرف شدیم، دعای دوام تایید حضرت اشرف دامت شوکته در اعتلای دین و دولت و موجبات تعالی مملکت و ملت را در تحت قبه منوره از اهم ادعیه دانسته کاملا مراقب و محض کمال میمنت و تبرک یک قطعه تمثال مقدس را که از قدیم در خزانه مبارکه محفوظ است از جناب مستطاب آقای سید عباس کلیددار  روضه منوره برای حرز آن وجود اشرف در خواست شد و اینک بصحابت جناب اجل اکرم سردار رفعت دام تاییده تقدیم می نمایند بهترین حافظ آن وجود اشرف خواهد بود. انشااله تعالی… انشاالله و باقتضای فرط اشتیاق و کمال امیدواری که دوره زمامداری حضرت اشرف دامت شوکته شرف عظیم  تاریخی و ذکر جمیل ابدی در صفحات تاریخ ایران بیادگار  گذارد » 

با آمدن این تمثال جشن های بسیاری در پایتخت برپا شد و روزنامه های وابسته به سردار سپه نوشتند : امروز بزرگترین عید ایرانیان است!!

تاریخ بیست ساله - حسین مکی - ج ۳ - ص ۲۴- ۲۵ 

و نیز در انتقال سلطنت از قاجاریه به سردار سپه، نیز روحانیت از جمله کاشانی و سید محمد بهبهانی - فرزند سید عبدالله بهبهانی رهبر مشروطه - نقش اساسی داشتند. بدون موافقت کاشانی این کار امکان پذیر نبود. اینجا:

https://t.me/gozaresh1395/4003

آیا چنین حکومتی می توانست « سکولار » باشد؟ 

در این که سردار سپه بر حسب شرایط زمانه - برای رسیدن به پادشاهی - مجبور بوده دستش به عصای مجتهدین باشد، حرفی نیست اما مدارک  رفتاری ، تاریخی و قانونی  سکولار بودن حکومت پهلوی - پدر و پسر - را رد می کنند.

نوشته بعدی به موارد قانونی«  غیر سکولار » بودن حکومت رضاشاه می پردازد.


۱۳۹۷ دی ۱, شنبه

حکومت پهلوی و سکولاریسم تقلبی! ( ۱ )




رابطه روحانیت با روی کار آمدن رضا شاه!

بسیار می شنویم - بویژه از طرفداران سلطنت  - که حکومت پهلوی سکولار بوده است. به این معنا که مذهب را در حکومت خود شرکت نداده است! این سخن با توجه به چند کار خاندان پهلوی که ظاهرن روحانیت را از صحنه ظاهری حکومت رانده بود به دلها می نشیند. اما اگر پشت صحنه را بنگریم، داستان فرق می کند. این بررسی از این زاویه است. 

سکولاریسم چیست: 

بنیانگذار این نوع تفکر در کتابش بنام « اصول سکولاریسم » این تعریف را از سکولاریسم بدست می دهد:
« سکولاریسم کاری به مذهب ندارد، خوشحالی مردم را در این جهان می خواهد و انسان را توجه می دهد به وظایفی که زندگی اینده او را بهتر می کند. »‌

خب ، با این تعریف، ببینیم که آیا حکومت پهلوی به مذهب کاری نداشته است؟ 

پس از جنگ جهانی اول، شکل بندی سیاسی قدیمی دنیا عوض شد: 

۱ - حکومت عثمانی شکست خورد و سرزمین هایی از آن به کشورهایی نو بنیاد عربی تبدیل شدند: عراق، اردن، سوریه، لبنان، اسرائیل ، فلسطین، عربستان، 

۲- حکومت سزارهای روسیه از بین رفت و بجایش حکومت کمونیستی بلشویکی روی کار آمد. شعارهای این حاکمیت برای غرب بسیار خطرناک بود. 

۳- نفت، هنوز به فراوانی امروز نبود، غرب و بویژه انگلستان که بزرگترین حکومت استعماری جهان بود به نفت ایران بشدت وابسته بود. 

۴- برای جلوگیری از نفوذ بلشویک ها در کشورهای دیگر، از جمله ایران، حکومت های قوی لازم بود. در ایران دو نفر نامزد این کار شدند: سید ضیاء الدین و دیگری رضا خان میر پنج. از این دو رضاخان که زبر و زرنگ تر بود و قدرت نظامی را هم در اختیار داشت، برنده شد. و سید ضیا را بیرون کرد. 

۵- از کارهای مهم رضاشاه پیش از شاهی اش پایان دادن به کار نیروهایی بود که در گوشه و کنار کشور پیدا شده  بودند تا بر علیه حکومت ناتوان قاجاریه بجنگند و قدرت را بدست گیرند. و در این کار موفق شد از جمله سرکوب میرزا کوچک خان در شمال و شیخ خزعل در جنوب. پایان دادن به رشد نیروهای مخالف حکوم قاجار با استقبال عمومی نیز همراه شد چون هرج و مرج نفس مردم را گرفته بود. 

بقول مجله کاوه آن زمان « استبداد منور » لازم بود!!


۶- رضاخان اکنون به قدرت بلامنازع کشور تبدیل شد و فرمان های او با عنوان « حکم می کنم » چون و چرا نداشت. رضاخان برای تصرف کامل حکومت، می خواست جمهوری اعلام کند که با مخالفت عموم روبرو شد و برای رهایی از این دام خود ساخته به قم رفت و با سه تن از معروفترین مجتهدان آن زمان دیدار کرد و انصراف خود را از جمهوری اعلام کرد. 

۷-  همزمان باتحولات جهانی بالا و با قدرت گیری رضاخان، اولین پایه های حوزه ی علمیه قم  توسط سه تن از فقهای شیعه که که از نجف به ایران آمده و به قم رفته بودند، ریخته شد.  این سه تن عبارت بودند:

ابوالحسن موسوی اصفهانی، محمد حسین نائینی و  عبدالکریم حائری .

 پیش از این زمان مرکز فقهای شیعه نجف بود و فقط تعداد اندکی از فقهای شیعه در اصفهان حضور داشتند که باقی مانده زمان صفوی بودند. 

رضا شاه برای این که انصراف خود را از جمهوری اعلام کند، به دیدار این سه تن در قم رفت. پس از این دیدار، این سه تن اعلامیه زیر را منتشر کردند: 

  • بسم الله الرحمن الرحیم . جنابان مستطابان حجج اسلام و طبقات اعیان و تجار و اصناف و قاطبه ملت ایرات دامت تاییداتهم . 
چون در تشکیل جمهوری بعضی اظهاراتی شده بود که مرضی عموم نبود و با مقتضیات این مملکت مناسبت نداشت، لهذا در موقع تشرف حضرت اشرف آقای رئیس الوزراء ( سردار سپه ) دامت شوکته برای موادعه  به دارالایمان قم نقض  این عنوان و الغاء اظهارات مذکوره و اعلان آن را به تمام بلاد خواستار شدیم و اجابت فرمودند. انشاالله تعالی عموما قدر این نعمت را بدانند و از این عنایت کاملا تشکر نمایند. 

الاحفر  ابوالحسن الموسوی الاصفهانی - الاحقر محمد حسین نائینی - الاحفر عبدالکریم حائری  »‌

تشیع و مشروطیت - عبدالهادی حائری - ص ۱۸۹ 

بدین گونه، رضاخان رئیس الوزراء مشروعیت حکومت خود را بر اساس نظر فقهای شیعه تحکیم و جمهوری را به فراموشی سپرد.

از زمان صفویه رسم شده بود که شاهان مشروعیت خودشان را از فقها می گرفتند. برای آگاهی بیشترا یادداشت های « نگاهی به تاریخ ایران » تلگرامی را بخوانید.

سردار سپه نیز همین کار را کرد!

 خواهیم دید که این سرسپردگی در طول حکومت رضاشاه آینده چگونه عمل کرد.



var _gaq = _gaq || []; _gaq.push(['_setAccount', 'UA-20716781-5']); _gaq.push(['_trackPageview']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();