ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

نگاهی به آینده ( 1 )


 اسماعیل نوری علاء

 تلویزیون میهن گفتگویی دارد با اسماعیل نوری علاء  در باره ی گروه های سیاسی ونقش آنها درآینده ی ایران که در زیر می خوانید.


این وبلاگ از ایشان خواهش کرد تا متن این گفتگو رااگر دارند، برای انتشاردر اختیار بگذارند که متاسفانه بجای متن این گفتگو،
 نوشته ای دیگر ارسال کردند که جای این گفتگو را پر نمی کرد. بناچار این وبلاگ دست بکار پیاده کردن متن شد.
مشکل دیگری که در این گفتگو وجود دارد، ترکیب چند سئوال در قالب یک پرسش است که پاسخ ها را کمی نامرتب کرده است. اما به اصل موضوع صدمه ای نمی زند.

در این متن از آوردن تعارفات معمول خود داری شده است. زیر نویس ها از این وبلاگ است.  

تلویزیون میهن – سلام بر شما.
در خدمت آقای اسماعیل نوری علا هستیم که سال هاست در مورد وضعیت جمهوری اسلامی می نویسد.

پرسش 1 : همه می گویند بعد از سوریه نوبت ایران است. چگونه و با چه ابزاری بعد از سوریه نوبت ایران است ؟
امروز می بینیم که طرح ایجاد یک نوع الترناتیو است و همه از یک نوع کنگره ی ملی صحبت می کنند. این طرح را شما درسال های پیش بنام " سکولارهای سبز" مطرح کرده اید و درتورنتو وارد مرحله عمل شده اید.
در واقع چه اتفاقی افتاده که امروز همه از یک نوع کنکره ی ملی صحبت می کنند.

پاسخ  -  این دو جنبه دارد؛ یکی مربوط به امروز است و دیگری اساسا رابطه ی ما باحکومت اسلامی در ایران است .
بنده هفت سال است که دراین مورد می نویسم که تا در مقابل حکومت اسلامی یک الترناتیو غیر مذهبی – و نه ضد مذهبی – در ایران بوجود نیاید، اینها سر جای خودشان هستند، و یا اگر هم قیام م خودجوش مردمی باعث سرنگونی اینها شود، ما نمی دانیم که فردای قضیه چه بلایی سر مملکت ماخواهد آمد. و مسلمان نیروهای خارجی اجازه نخواهند داد کشوری که سراسر خلیج فارس – یعنی آبراه انتقال انرژی را در اختیار دارد، در جنگ داخلی و هرج و مرج  بیفته. در صورتی که احساس کنند این حکومت رفتنی است یک جانشینی برایش پیدا می کنند. ما این تجربه را در سال 57 هم داشتیم؛ وقتی معلوم شد که شاه ایران با داشتن سرطان دو یا سه سال دیگر بیشتر زنده نخواهد بود، نیروهای خارجی – مغرب زمین و اتحاد جماهیر شوروی آن موقع – به این فکر افتادند که با رفتن و مرگ ایشان، چکار باید کرد که ایران دچار هرج و مرج نشود. هرج و مرج ایران به ضرر تمام دنیا خواهد بود. به همین دلیل در کنفرانس گوادلوپ ( 1) مطرح شد که این شاه مردنی است و چنان خلایی ایجاد کرده که جانشینی برایش نیست. پس باید چکار کرد که ایران دچار هرج و مرج نشود. به همین دلیل تصمیم گرفتند بروند سراغ کسی که بتواند منافع  آنها را تامین کند. چرا که می دیدند که در پانزده ساله ی پیش از انقلاب، نیروهای چپ که متمایل به اتحاد جماهیر شوروی بودند، در ایران دست بالا را گرفته اند و تنها بدیل های ممکن سازمان یاقته هستند. به همین دلیل آقای دکتریزدی از امریکا به عراق رفت و آقای خمینی را به پاریس برد و از وی بدیل – الترناتیوی - برای شاه ساختند . در نتیجه در روز واقعه کسی بود که به ایران بیاید و فارغ از مسایل مانند حقوق بشر بتواند نیروهای چپ را – اسلامی و غیر اسلامی – را قلع و قمع کند و نگذارد که اختیار ایران از دست مغرب زمین خارج شود.

 این خود تجربه ی پنجاه و هفت نشان می دهد که امروز هم محال است که غرب بنشیند کنار و اجازه دهد که مسایل در ایران بطور عادی پیش برود. به همین علت به محض این که  آقای ... مربوط به وزارت خارجه ی امریکا گفت یک انقلابی ایران در راه است  یا آقای تونی بلر گفت که در ایران باید تغییری ایجاد شود، بلافاصله در همه ی محافل یک هیجانی ایجاد شد که اگرقرار است اینها بروند، چرا ما جانشین اینها نباشیم !

به همین دلیل آقای مجتبی واحدی و اصلاح طلبان  که تا دیروز فکرآلترناتیو در خارج از کشور را رد می کردند، یکمرتبه اعلام می کند که باید یک آلترناتیوی در خارج از کشور بصورت  کنگره ی ملی تشکیل شود و برای این کار به پاریس رفت و یک تور اروپایی برای این موضوع گذاشت و سرگرم یارگیری شد که چه کسانی باید دراین کنگره ی ملی باشند.

بنده هفت سال است که داد می زنم که روزی جمهوری اسلامی در آستانه فروپاشی قرار خواهد گرفت. و اگر قرار است نگذاریم دو مرتبه  یک عده ی دیگری با یک نقاب اسلامی دیگر قدرت را بدست گیرند، کسانی که آرزومند یک حکومت سکولار هستند باید از حالا بفکر اتحاد باشند که این صدا پژواک نمی یافت تا این قضیه جنبش سبز پیش آمد.

و بلافاصله پس از جنبش سبز و  واکنش حکومت در برابر شعارهای مرگ بر اصل ولایت فقیه ، و  ایرانی آزاد و مستقل ، که موجب شد رهبران جنبش سبز حبس خانگی شوند، من و دوستانم  از ژانویه سال گذشته تصمیم گرفتیم تشکیلاتی درست کنیم که روشن کند موانع تشکیل یک کنگره ی ملی در خارج از کشور چیست، و شاید بتواند این موانع را رفع کند تا سازمان های سیاسی و شخصیت های سیاسی بتوانند دور هم بنشینند و اولین قدم به سوی الترناتیو را بردارند. امروز هم باید خوشحال باشیم که این اقدام آقای واحدی   همه ی این تردیدها را برای تشکیل یک کنگره ی ملی در خارج از کشور از بین برده است. حالا ما با منظره ای روبرو هستیم که دو آلترناتیو در حال ساخته شدن هستند:

1 – آلترناتیوی که آقای واحدی اعلام موحودیتش را می کند

2 – آلترناتیوی که ما سکولارهای سبز بدنبالش هستیم.

با دو تعریف متفاوت :

اولی خواستار حکومت مذهبی است  با قرائت دیگری از اسلام، و دومی خواستار یک حکومت غیر مذهبی (2) است.

بااین وضع، تکلیف ها روشن می شوند؛ یعنی دیگر نمی شود یک حزب سیاسی هم ادعای سکولار یا دموکرات بودن بکنه هم خواهان حفظ حکومت اسلامی یا تغییر چهره حکومت اسلامی بشود

دو تا کمپ بوجود آمده است. و اشخاص و احزاب باید تکلیف خودشان را روشن کنند. در غیر این صورت  یک آلترناتیو سومی هم ممکن است توسط غرب از جمع فرضت طلبان ایجاد شود و مانند افغانستان و عراق ملت ما دچار گرفتاری های تازه ای خواهد شد.

پرسش دوم –

 تکلیف انحلال طلب و اصلاح طلب چیست ؟ و این در جامعه هنوز نمودی ندارد.
چگونه بدون حزب می توان مردم را به این دو جریان دعوت کرد؟

پاسخ –
ایجاد حزب در خارج کشور کار بی معنایی است. زیرا احزاب نماینده ی منافع گروههای مختلف مردم باشند و ریشه دراین منافع داشته باشند. و در راستای آن منافع حرکت بکنند. در خارج کشور در حال حاضر نمیشود دل بست به این که سازمان های سیاسی حزب مانند بوجود آید.

این که ما می گوییم باید یک آلترناتیو سکولار در خارج کشور بوجود آید، منظورمان تشکیل یک حبهه وسیعی از شخصیت ها و گروههای سیاسی بوجود آید.

ما دو گونه احزاب سیاسی در خارج کشور داریم. یکی احزاب ملیتی یا قومی که ریشه در محل دارند و دیگری که احزابی که ادعای سراسر ی دارند.

حزب دموکرات کردستان در آنجا ریشه دارد و حتا دیده ایم که در عمل می تواند اعلام اعتصاب کند و مردم مغازه هایشان را ببندند. در حالی که احزاب سراسری مانند " حزب مشروطه " یا " اتحاد جمهوری خواهان " دارای هیچگونه ریشه ای در داخل ندارند. در واقع گروهایی از آدم های همفکر هستند.

ما می توانیم در خارج از کشور یک جبهه اعتلافی سراسری از شخصیت ها و گروههای سیاسی ملیتی و سراسری بوجود آوریم که این دو تا در حال حاضر تن به همکاری باهم نمی دهند. یعنی این که مثلن "حزب مشروطه ایران " درطول حیاتش در زمان داریوش همایون یک فرهنگی ایجاد کرده که ما نیازی به احتجاج نظری نداریم ما می توانیم از روی یک سری علامت ها بفهمیم کی تجزیه طلب است و کی یکپارچگی ایران را طالب است. مثلن اگر کسی بگوید ما حکومت فدرال می خواهیم ، تا بجای اقوام ایرانی بگوید ملیت های ایرانی،  نشان می دهد که او تجزیه طلب است.

خب، این یک مانع بزرگی است. اگر اتحادی باید صورت بگیرد،  بدون این مرزداران ایران امکان ندارد. شمانگاه کنید دور تا دور ایران آذربایجان، کردستان، خوزستان ، سیستان و بلوچستان همه مردمی هستند که هم ازنظر مذهبی و هم از نظر اداری به آنان ستم شده است. اعتلافی که بخواهد برعلیه جمهوری اسلامی شکل بگیرد بدون این مرزداران ایران ممکن نیست. اگر اینان بخواهند وارد این اتحاد شوند، احزاب مدعی سراسری مخالفت می کنند. در واقع شخصیت های سیاسی هم بر همین منوال هستند.

شخصیت های سیاسی ممکن است دموکرت یا سکولار باشند، اما انحلال طلب نباشد و فکر کنند که باید از کانال اصلاح طلبان مذهبی عمل کند. این ها نخواهند توانست در یک اعتلاف ملی سراسری سکولار قرار بگیرند برعلیه حکومت جمهوری اسلامی زیر پرچم انحلال خواهی جمع شوند.

من فکر می کنم تجربه ای که بعد ازهمایش تورنتو که آغاز دوران عملیاتی ما بود، - منظورم عملیات کوشش در جهت ایجاد الترنتیو سکولار است-  این کوشش ها نشان داد که میشود مژده داد که جنین اعتلافی هم ممکن است و هم در راه است. به همین دلیل اصلاح طلبان مذهبی به فکر افتادند که این قضیه را یا لوث کنند یا در مقابلش یک دکان تازه ای باز کنند ومردم را گیج کنند. این است که ما رسیده ایم به نقطه ی انتخاب.

پرسش سوم :
نیروهایی که درداخل کشورند، آنهایی که  درزندانند یا هنوز فعالند، شاید نظر بخشی شان نظرشان تعویض رهبری از مثلن آقای خامنه ای به رفسنجانی است. اما بخشی از آنان به این نتیجه رسیده اند که حکومت دینی دیگر به درد نمی خورد. چگونه با اینان ارتباط برقرار می کنیم؟ آیا این ارتباط لازم است یا نه.

ببینید از روزی که جنبش سبز شکل گرفت، ماتفاوت اصلاح طلبی با انحلال طلبی را دیدیم. شمامقایسه کنید شعارهای مردم را در 23 خرداد 88 با شعارهای 22بهمن88. شعارها از رای من کجاست ، یاحسین میر حسین شروع شد  و به شعارهایی بر علیه کل رژیم تبدیل شد.

علت این که ما به این فکر افتادیم که در خارج از کشور انحلال طلبان را که سکولار هستند دورهم جمع کنیم، این بود که ما دیدیم این عده ی سکولار- دموکرات  انحلال طلب داخلی اکثریت  مردم را تشکیل می دهند،  اما صداشان در هیاهوی اصلاح طلبان داخلی گم شده است و ما باید صدای آنها باشیم.

 در این مدت هم کمتر کسی هست، با توجه به ارتباط با داخل کشور، معتقد باشد که امکان تشکیل یک آلترناتیو درداخل کشور ممکن است. شما ببینید که آقای واحدی وقتی در برابر این پرسش قرار می گیرد می گوید من که نماینده ی آقای کروبی هستم و درداخل کشور پایگاه دارم، شما کی هستید؟ پایگاه شما گجاست ؟

من فکر می کنم این آقایانی که نماینده آقای کروبی و یا موسوی هستند، خیلی از آقایان موسوی و کروبی عقب تر هستند. برای نمونه شما اگر به آخرین مصاحبه ی آقای کروبی توجه کنید، ایشان می گوید من به عنوان یک روحانی معتقدم که این حکومت اسلامی نه اسلامی است نه جمهوری، ومعتقدم که می توان حکومت جمهوری اسلامی خوب هم داشت. اما این عقیده ی شخصی من است. اگر مردم ایران در پای صندوق، رای به  یک حکومت سکولار بدهند، آن رامی پذیریم. اما نماینده ایشان که آقای واحدی باشند در همین هفته گذشته در مصاحبه با برنامه ی پرگار تلویزیون  بی بی سی داشت، صراحتن گفت من خودم را یک سکولار نمی دانم و دنبال این هستیم که یک قرائت دیگری از اسلام را بجایش بگذاریم. 

به این ترتیب این ادعای ایشان که ما در ایران پایگاه داریم خیلی محدود می شود. به این دلیل که ایشان که خیلی مترقی تر از آقای امیر ارجمند  عمل می کند، نمی تواند بگوید که نماینده ی کیست. چون مرشد ایشان – آقای کروبی – با حکومت سکولار که مردم انتخاب کنند، مشکلی ندارد اما ایشان با حکومت سکولار مشکل دارد. به نظر می رسد که ایشان نماینده اصلاح طلبان داخل کشور است تا نماینده آفای کروبی .

چهار سال است که ما می کوییم رهبری مبارزه با جمهوری اسلامی بناچار به خارج از کشور منتقل شده است. اکنون اصلاح طلبان بعد از تجربه شکست نگاه مذهبی به جنبش سبز تصمیم گرفتند به خارج از کشور بیایند و اینجا دارند الترناتیو خودشان را تشکیل می دهند؛ تشکیلات مشارکت، تشکیلات آقای کروبی و آقای موسوی .

بنابراین در حالی که چهره های سرشناس سکولار کشور در زندان هستند- بیشتر اصلاح طلبان آزاد شدند – بجز دو رهبری که در حبس خانگی هستند.

 اصلاح طلبان امکانات دارند، پول دارند، دستشان باز است. اینها درخارج از کشور شعبه دارند. در ونکور بخشی عمده ای توسط اینان تصرف کرده اند همینطور در لس آنجلس. تنها چیزی که مانع پیشرفت اینان است، زمانه بر مراد اینان نمی چرخد. بارها گفتند اگر آقایان موسوی و کروبی دستگیر شوند، ایران غوغا می شود، حکومت این کار را کرد و اتفاقی نیفتاد. بنابراین زمان به نفع اینان کار نمی کند اما اینها همه ی امکانات خود رابکار می گیرند؛ اصلاح طلبان در داخل رسانه های خارجی نفوذ دارند؛ بی بی سی ، صدای امریکا، رادیو زمانه رادیو بغداد دست بالا رااصلاح طلبان دارند. اما سکولارهای انحلال طلب  باور دارند که اکثریت مردم ایران طالب یک حکومت سکولار هستند. هنگامی که به آنها نشان دادیم که ما در خارج از کشور متحد شده ایم و امکاناتمان را تقدیم آنان خواهیم کرد قطعن صدای خود را بلند خواهند کرد.

تلویزیون میهن – دقیقن این حرف درست است. اولین سالی که آقای احمدی نژاد به نیویورک آمد، معترضین اصلی سبز پوشان بودند، اما سال های دیگر تعدادشان کمتر شد و امسال خبری از آنها نیست، اما مجاهدین 
خلق امسال فعال هستند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------
1 – کنفرانس گوادالوپ –
کنفرانس گوادلوپ جلسه‌ای بود که در ژانویه ۱۹۷۹/دی ۱۳۵۷ میان رؤسای دولت ۴ قدرت مهم بلوک غرب در جزیره گوادلوپ برگزار شد و موضوع اصلی آن بررسی وضعیت بحرانی ایران در آن دوران -آخرین روزهای پیش از انقلاب ۵۷- به شمار می‌رفت. ( ویکی پدیا ) .
 2 – منظور حکومت غیر ایده ئولژیک است

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

نامه عماد بهاور




از زندان اوین برای همسرش



نویسنده :عماد بهاور





ندای آزادی : متن زیر دومین نامه عماد بهاور، مسئول شاخه جوانان نهضت آزادی ایران است که برای همسرش نگاشته شده است . او اکنون پس از گذشت نزدیک به هجده ماه بدون مرخصی در بند ۳۵۰ زندان اوین به سر می برد . این نامه پس از دریافت حکم ده سال حبس تعزیری از ســوی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب به ریاست قــاضی صلواتی در دی مـاه ۱۳۸۹ نوشته شده که اکنون توسط یاران گمنام سبز در اختیار "ندای آزادی" قرار گرفته است .





به نام خدا



مریم عزیزم، سلام



اکنون یک سال از آخرین بازداشت من گذشته است و مطمئنا" در این مدت بیش از من ، تو و مادرم در سختی و نگرانی بوده اید، حال که به ده سال حبس محکوم شده ام، من و شما در وضعیتی تعیین کننده قرار گرفته ایم. خروج از این وضعیت به هر کیفیتی سرنوشت ما را تعیین خواهد کرد، سرنوشتی که محدود به این دوران هم نخواهد بود.



پیش از خواندن این نامه، از تو می خواهم نـــامــه قــبــلی را که در فروردین ۱۳۸۹ برایت نوشتم، دوباره مرور کنی، آن نامه دعوت به (( بودن )) بود و لذت بردن از بودن خویش در هر مکان و در هر زمان، این بار می خواهم تو را دعوت کنم به (( دیدن)) ، دیدن هستی و دیدن انسان ها با تمام رنج ها و شادی هایشان .



ما نمی توانیم از وضعیت کنونی خود به شناخت حقیقی از دیگران دست یابیم. شناخت حقیقی از یک انسان یا یک پدیده زمانی حاصل می شود که در وضعیت خود او قرار بگیریم ، با آن یکی شویم و به جای آن باشیم ، پس یک جابجایی لازم است : جابجایی از بودن در وضعیت خود به بودن در وضعیت دیگری ، درک کامل تجربه ها ، احساسات و ذهنیات انسان ها تنها زمانی میسر است که بدانیم فاصله ای بین ما نیست، ما یکی هستیم . پس چشمهایت را ببند و با من بنشین به تماشای هستی و انسان هایی که تجلی هستی اند.



مریم جان،



تماشا کن تجربه سربازانی را که در جنگ ها بدن هایشان تکه تکه شد، کودکانی که در زیر آوار بمباران ماندند ، مردان و زنانی که خانه و زندگی شان ویران شد و معلول و مجروح شدند...

تماشا کن تجربه زنان و مردانی را که در بستر بیماری در مقابل چشم نزدیکانشان آرام آرام مرگ را به جان خریدند ، لحظه به لحظه زندگی شان تا زمان مرگ با خاطرات گذشته و حسرت روزهای خوش گذشت...



تماشا کن تجربه کسانی را که سال ها در زندان های مخفی یا در اردوگاه های جنگی در حبس و اسارت ماندند بدون آن که کسی از آن ها خبری داشته باشد ، همگی مردند و در حسرت یک لحظه دیدار دوباره عزیزانشان باقی ماندند...



تماشا کن رنج مردان و زنان و کودکانی را که در نسل کشی های خونین ، دسته دسته کشته شدند و در گورهای دسته جمعی بر روی هم مدفون گشتند، رنج کسانی را که سال ها به دنبال اجساد عزیزانشان و یا نشانه ای از آنها گشتند، اما هیچ نیافتند...



تجربه ما تجربه سختی نبود....

((دل آرا دارابی )) را به یاد بیاور ، دختری که در نوجوانی و در اوج ناآگاهی در انجام قتلی مشارکت داشت. آرزوهایش با مرگ گره خوردند. چند سال در زندان در برزخ مرگ و زندگی زیست .کسی او و رنجهایش را ندید تا آنکه اعدام شد و از او تنها نقاشی هایش بر جای ماند....((بهنود شجاعی)) را به یاد بیاور ، لحظه ای غفلت و غرور ازیک نوجوان یک قاتل ساخته بود. تا زمانی که جوانی و خامی از سرش پرید در زندان ماند و حس انتقام اولیای دم فرصت جبران و بازگشت به زندگی را از او گرفت و با ناباوری طناب دار را بر گردنش آویخته دید.... و این اواخر (( شهلا جاهد)) را دیدیم ، دختری که از کودکی مورد سوء استفاده قرار گرفت و زمانی که انباشت حسرت و نفرت او را به ارتکاب یک اشتباه فاحش وادار ساخت ، کسی از او حمایت نکرد ، هشت سال را در انتظار مرگ مرگ گذراند ، زندانیان زن دوستش داشتند و در نهایت رنج هایش را چوب دار پایان داد... این داستان تکراری رنج صدها زندانی محکوم به مرگ بوده است...



مریم جان ، بیا و با من تماشا کن رنج انسانهایی را که عزیزانشان را در اوج ناباوری در سانحه و حادثه های به ناگاه از دست دادند و تصویر آخرین نگاهشان را سال ها در ذهن خود حمل کردند.



رنج کودکان کار و کودکان تکدی را و خیابان خواب شان و کتک خوردن هایشان را.



رنج کسانی را که یک شبه تمام سرمایه و زندگی شان بر باد رفت و ناتوان از تحمل شکست به زندگی خود پایان دادند.



رنج دختران و پسرانی که ناکامی در رسیدن به معشوق ، راهی جز خودکشی پیش پایشان باقی نگذاشت.



رنج معلولان ، نابینایان و ناشنوایان را که غم هایشان در پشت صبر و تلاششان پنهان ماند و دیده نشد.



رنج زنانی را که تکیده از تحکم های مردانه ، چاره ای جز خودسوزی نیافتند.



رنج مردان و زنانی را که فقر فلاکت آنها را وادار به خود فروشی و تن دادن به هر تحقیر و ذلتی کرد و تن و روح رنجور خود را تا لحظه مرگ بر دوش کشید.



مریم عزیزم، آیا می دانی پدر و مادر بودن یعنی چه؟ پس به جای مادر(( ندا)) باش و تجربه کن دیدن مکرر تصاویر جان دادن دخترک را که هر روز از تلویزیون های گوناگون به نمایش در می آید... باید به جای پدر(( امیر)) بود هنگامی که در مراسم سوگواری پسرش تصویری از او را میان جمع می گرداند. او خود ، امیر را زنده تحویل داد و جسدش را تحویل گرفت.... (( آرش )) را می شناسی؟ او فکر می کرد که (( به زودی)) از زندان آزاد خواهد شد اما اعدام شد ، باید درک کنیم تجربه پدرش را که گفت تنها پذیرای پیام های تبریک خواهد بود. ...



من پسری را می شناسم که خرداد ماه ۱۳۸۸ ، مورد اصابت گلوله قرار گرفت ، پایش را گرفتند و او را روی زمین کشیدند و بردند ، او دچار قطع نخاع شد و اکنون بیش از یکسال و نیم است که در حالت فلج کامل و بی حرکت در خانه اش بستری است . رنج پدر و مادرش را ببین وقتی هر از گاهی او را جا بجا می کنند تا زخم بستر نگیرد ، مادر بودن و پدر بودن یعنی این...



بیا تا لحظه ای درنگ و سکوت کنیم به احترام رنجی که انسان ها کشیده و می کشند.



ما نیز به نوبه خود درون و بیرون زندان صاحب تجربه ای مخصوص به خود بوده ایم . وعده ده سال حبس را ماه ها پیش از تشکیل دادگاه ، بازجویم به من داده بود. اینکه من درون زندان و او بیرون از زندان است ، هیچ معنای مشخصی ندارد چرا که احتمال داشت قضیه کاملا بر عکس باشد اگر و تنها اگر من در خانواده او به دنیا می آمدم، در محیط زندگی او رشد می کردم ، با دوستانی همچون دوستان او معاشرت می کردم و در واقع ، تجربه زندگی او را داشتم . او نیز به همین ترتیب احتمال داشت به جای من در زندان باشد اگر و تنها اگر در خانه ما به دنیا می آمد و موقعیت های من را در زندگی تجربه کرده بود. من و بازجویم دو کیفیت از یک حقیقتیم. بر فرض که او جای من بود و من جای او بودم ، برای کل هستی چه تفاوتی داشت ؟! من می توانستم به جای قاضی نشسته باشم و قاضی به جای من ، چرا که نه؟! جابجایی به همین سادگی است!



ما می توانستیم تجربه کاملا همسانی چون مردان و زنانی که در بالا از آنها یاد شد داشته باشیم . هر آن امکان داشت تا موقعیت های مشابه ای را تجربه کنیم . چرا آن ها و چرا ما نه ؟ بهتر است پاسخ های ساده انگارانه را فراموش کنیم ، هیچ تصادفی در کار نیست، جبر جغرافیایی و جبر تاریخ نیز مفاهیمی به غایت بی معنا هستند.



قصد فلسفه بافی ندارم. تنها احساس می کنم که کل هستی از یک تجربه مشترک میان همه انسان ها آشکار می شود. هر کس بسته به نیاز خود دارای تجربه ای مخصوص خویش است اما تجربه های ما هرگز از تجربه دیگران جدا نیست. انسان ها همگی با هم و در یک تجربه مشترک در کار تجلی هستی اند. من هرگز نمی توانم جدا از تجربه دیگران، تجربه و سرنوشتی متفاوت را در آسودگی برای خود رقم زنم، این یک سوء تفاهم بزرگ است.



وقتی به وضعیت و بودن خود، آگاهی و می دانی جابجایی همچون جرقه ای در عالم خیال در کسری از ثانیه ممکن است، پس دیگر فاصله ای میان خود و دیگران احساس نمی کنی. آنگاه تمام هستی درون تو تجلی میابد؛ در تمام تجربه های دیگران سهیم خواهیم بود و تمام حوادث و اتفاقات را به نوعی مربوط به خود می بینی. وقتی به تماشای هستی نشسته ای گویی چیزی جز خودت را نمی بینی... این گونه دیدن هستی و خود، رنج بودن را هموار می کند و رهایی را و آرامش را به همراه خواهد داشت.



مریم مقدس من



رویایی دیده ام بس شگفت انگیز و لذت بخش؛ دوست دارم که در پایان این نامه تو را در لذت روایت آن سهیم کرده باشم:



صحنه این گونه دیده شد که گویی در تدارک و ساختن یک فیلم بودم؛ در مسیری پوشیده از برف این من بودم که آهسته گام بر می داشتم. من دقیقا گام در رد پایی می گذاشتم که پیش از آن در مسیر برفی بر جای مانده بود. ناگهان به نظرم آمد که کارگردان، بازیگر و تماشاگر آن فیلم، یکی است. من در آن واحد، در گذشته بودم و به کار ساختن فیلم و در زمان حال بودم سرگرم بازی در فیلم و در آینده بودم نشسته به تماشای آن. زمان از هم گسسته بود. در خلال آن آگاهی بسیط دریافتم که گام بر رد پایی می گذارم که روزی خود بر جای گذاشته بودم. در آن حال صدایی می گفت: نشانه ها را دنبال کن، زیرا خود آن ها را بر جای گذاشته ای... نشانه ای بر جای بگذار، زیرا روزی خود باید آن را دنبال کنی... نشانه ها را از بین مبر، زیرا آینده و گذشته را از بین خواهی برد؛ گم خواهی شد...

ما مسیرهایی را طی می کنیم که نشانه های روشنی دارد. باید در تماشای هستی غرقه بود. باید انسانها را دید ، رنجها و شادی هایشان را باید قضات و بازجویان را دید ، ظلمت و نفرت را ، و نتیجه این دیدنها شاید آن باشد که در نهایت خود را پیدا کنیم . در آن هنگام شاید همان طور که گفته اند شاهد باشیم که کل هستی سرشار از نور و صوت است ، حتی ظالمان و نا اهلان نیز چیزی جز ذرات نور نخواهند بود. شاید در نهایت بشنویم سرود سلام را .



مریم جان،



در زندان متوجه می شوی که رویا و خیال تا چه اندازه حقیقی و واقعی هستند.



نگران نباش، همه چیز به سامان است.



عشق باشد



همسرت عماد



۱۳۸۹.۱۰.۲۰ – زندان اوین – بند ۳۵۰















--------------------------------------------------------------------------------

var _gaq = _gaq || []; _gaq.push(['_setAccount', 'UA-20716781-5']); _gaq.push(['_trackPageview']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();